![]() |
![]() |
|
| ساج نویس |
|
دوتا کار قدیمی میذارم که مال خیلی وقت پیشه ولی خیلی ها دوستش داشتن و بهم گفتن حتما بذارمش تو وبلاگ! یک جور سازمان ملل توی چشم هات زل میزند به حق بشرهای مست و مات زل میزند به هرچه شبیه من و تو نیست له می شود تمامیت«من»
را به زیر پات وقتی هلال شیعی ابروت میشود منجی خواب مردم جا مانده از صراط ... حالا کمیسیون حقوق بشر چقدر افتاده است روی لبانت به انحطاط لبخند طالبان تو افتاده است باز در قاب گوشه مشکی یک خانه از هرات در روز 11که میایند
و ...قبل از آن چیزی شبیه شن که میاید ...و در رباط یک اتفاق تازه می افتد...که ناگهان بی آبرو دوباره می افتد به روی ...پات- یکهو میان قصه سودان کشیده شد اصلا اپک کجاست که افتاده ...در فرات آیین تکه تکه ی مردان...جنگ شد قوم یهود رفته به کابوس قوم لات ... شاید درون صورت توکشف
تازه ایست شورای امنیت شده مسحور چشم هات... زل میزند به یک ... ترور تازه در عراق: اسطوره های کاغذی ساکن فلات حتی مسیح آ مده ...دیوار حایل است یک بمب هسته ...ی زیتون در این حیا...ت انگار خواب نحس مرا می پری...پری! این مثل سازمان ملل چیست در چشات؟!! یک بوق ممتد از طرف شرق میوزید در چارراه حادثه یک بچه میدوید یک بچه شیر که نبضش کنار جو مثل چراغ قرمز میدان نمی تپید با چشم خود تمام جهان را مرور کرد با گردنی شکسته فضا را نفس کشید: «سوت پلیس بی خبر از اتفاقها با بچه فیل های محل نعره می کشید! آقای شیک پوش تر از برگ هر درخت از سرو چارراه محل میوه می خرید! یک بچه گوسفند که شاید«دوسال» داشت پشت بساط مادری اش کله «می پزید»! یک گربه سگ مطابق یک سنت مدرن در امتداد نام خودش داشت می دوید! ... در چارراه ما همه چیز اتفاق بود [این بچه ی شماست به دادش نمی رسید؟!] حتی کبوتری که شاخه زیتون به لب «پرید» [لطفاولش کنید شما خسته میشوید!] محکوم شد به داوری یک درخت «بید» [حالا که مرده است!عزیزان ولش کنید!] پشت در اتاق «عمل»بچه شیر مرد یک بوق ممتد از همه شهر می وزید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:53 توسط ساج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
18شهریور1367 به زور از امن ترین نقطه ی جهان کشیدنم بیرون! ساعت 6 بعدازظهر جمعه بود و در نتیجه تعطیل بودن از خصایل ذاتی من شد! پدرم 22 شناسنامه گرفت که تاریخ تولدم شد 21 و اینطوری سعید از من 3روز کوچیکتر شد!
اسمم رو گذاشتن سعید که به نظر خودم تا حالا با مسما بوده و چون فامیل پدربزرگم و به تبع اون پدرم اقاویل جهرمی بود کلا و روی هم رفته شدم«ساج»! سال سوم دبیرستان که بودم رفقای ناباب باعث شدن متوجه بشم میشه شعر هم گفت یا گاهی اوقات هم نگفت! در حال حاضر هم دارم بندرعباس درس طب میخونم تا بعدا تصمیم بگیرم که آیا جون آدما برام ارزش داره یا مثل ذهن و مغز آدما فقط بیخودی بکارشون میگیرم! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|