![]() |
![]() |
|
| ساج نویس |
|
سلام به همه خیلی ممنون که اومدین به من سر زدین و خیلی ممنون از کسایی که من رو تشویق کردن تا دوباره برگردم! ولی خداییش نگاه کنین ببینین وضعیت شعر امروز چیه یکی میاد هرچی چرت میتونه سر هم میکنه و تحویل میده تا بهش میگی چی بود میگه این نمیدونم چیچیه شما ها نمی فهمین شما یه مشت عقب افتاده این! یه عده هم که فقط شعر میگن تا برن این کنگره و اون جشنواره و پاچه ی اینو اونو بخارون!!!! بقیه هم که کلا رو هوان!!!! این کجاش به یه فضای فرهنگی شبیهه که آدم توش دست و دلش به کار بره؟؟؟؟؟؟ در هر صورت من بعد از مدتها یه چیزایی نوشتم که نمی دونم چیه؟!! خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم! ۱. دارند می بندند چشم و گوش های خیابان را خیابان هایی که در همه جای دنیا یکسانند با چراغهای چشمک زن درون ناهمواری های راه هیچ فرق نمیکند اینجا چندمین ساعت یا چندمین دقیقه ی زندگیست ۲ نیمه شب هنگ کنگ از نیمه های ظهر تهران روشن تر است و این آلاینده های سمج انگار قصد آبروی برج های بلند را دارند. زمستان ۱۳۸۷
۲. خدا به خیر کند از گوشواره های تو آویزان شدن خودکشی است ولی من یک روانی ام که بارها با حلقه ی های انگشتری خودم را کشته ام اردیبهشت ۱۳۸۸ تا به زودی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:57 توسط ساج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
18شهریور1367 به زور از امن ترین نقطه ی جهان کشیدنم بیرون! ساعت 6 بعدازظهر جمعه بود و در نتیجه تعطیل بودن از خصایل ذاتی من شد! پدرم 22 شناسنامه گرفت که تاریخ تولدم شد 21 و اینطوری سعید از من 3روز کوچیکتر شد!
اسمم رو گذاشتن سعید که به نظر خودم تا حالا با مسما بوده و چون فامیل پدربزرگم و به تبع اون پدرم اقاویل جهرمی بود کلا و روی هم رفته شدم«ساج»! سال سوم دبیرستان که بودم رفقای ناباب باعث شدن متوجه بشم میشه شعر هم گفت یا گاهی اوقات هم نگفت! در حال حاضر هم دارم بندرعباس درس طب میخونم تا بعدا تصمیم بگیرم که آیا جون آدما برام ارزش داره یا مثل ذهن و مغز آدما فقط بیخودی بکارشون میگیرم! |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|