![]() |
![]() |
|
| ساج نویس |
|
سلام به همه
دیشب اولین تجربه ی من به عنوان دبیر کنگره به پایان رسید و خدا رو هزار مرتبه شکر که با تمام مشکلاتی که داشتیم مراسم خیلی خوب و آبرومند برگزار شد. در این مراسم شاعران برجسته ی استان هرمزگان (آقای محمد علی بهمنی- آقای عبدالحسین انصاری- آقای راشد انصاری- آقای عبدالحمید انصاری نسب و...) و آقای عبدالرضا کوهمال از جهرم حضور داشتن. آقای کوهمال هم یه سری توضیحاتی پیرامون غزل امروز داشتن و آقای بهمنی هم چند دقیقه ای شعرخوانی کردند. امیدوارم بتونم یه سری عکس از مراسم آماده کنم و بذارم تو وبلاگ! میخوام از اینجا از همه ی کسایی که در برگزاری مراسم نقش داشتن هم تشکر کنم! هامون روزدار ایمان ملاکی فرد حمید زمردیان ساسان اراده جواد وقارفرد امین کمالی محمد جواد پیوند عیسی فرهادی سعید شهبازی نوید فانی حامد طیبی منوچهر کارگر و تمام دوستانی که ما رو یاری کردن و من متاسفانه اسمشون رو به خاطر ندارم! حامد کریمی پور (تصویر بردار) کیوان کمالی (عکاس که در تهیه ی موسیقی هم کمکمون کرد) یعقوب کرمی و تمام برو بچ کافه ستاره! و همه ی افرادی که در مراسم حضور داشتند! تا به زودی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:34 توسط ساج |
|
|
برای خالی نبودن عریضه!!
کنار خیابان های بندرعباس خدا دوست داشتنی تر است وقتی که می فهمی زمین مثل دختری که تو دوستش داری- نه من چشم آبی است و حتی وقتی می فهمی آنچه مینویسم دستمالی شده ترین استعاره ی موجود است! خدا در بندرعباس دوست داشتنی تر است چون خدای ین حوالی مرطوب است یا شاعرانه ترش نمناک آنقدر که می توانی مثل بخار بر شیشه ی عینکت ببینی اش! خدا در این اطراف گرم است آنقدر که میشود در برابرش برهنه باشی! خدا برای پسرهای بندر از این هم دوست داشتنی تر است چراکه پوشیدن لباس محلی دختران بندری را آزاد اعلام کرده است و چشم های پسران را به گناه عادت داده است دختران بندر هم به خدا علاقه ی ویژه ای دارند دلیلش را از خودشان بپرسید! و اصلا اینجا پاک کردن عینک کفر است لباس آستین بلند گناه است و درویش کردن چشم شرک است *** خدا وقتی به بندر میرسد انگار که به خانه اش رسیده باشد به معنای واقی کلمه خدا میشود و هیچ کس نمی تواند خلافش را ثابت کند!!!!! ۳آبان ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:14 توسط ساج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
18شهریور1367 به زور از امن ترین نقطه ی جهان کشیدنم بیرون! ساعت 6 بعدازظهر جمعه بود و در نتیجه تعطیل بودن از خصایل ذاتی من شد! پدرم 22 شناسنامه گرفت که تاریخ تولدم شد 21 و اینطوری سعید از من 3روز کوچیکتر شد!
اسمم رو گذاشتن سعید که به نظر خودم تا حالا با مسما بوده و چون فامیل پدربزرگم و به تبع اون پدرم اقاویل جهرمی بود کلا و روی هم رفته شدم«ساج»! سال سوم دبیرستان که بودم رفقای ناباب باعث شدن متوجه بشم میشه شعر هم گفت یا گاهی اوقات هم نگفت! در حال حاضر هم دارم بندرعباس درس طب میخونم تا بعدا تصمیم بگیرم که آیا جون آدما برام ارزش داره یا مثل ذهن و مغز آدما فقط بیخودی بکارشون میگیرم! |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|