![]() |
![]() |
|
| ساج نویس |
|
بازار میشوی مکروا و مکر الله زیباییت شده است ترمز جیغ میزنی یووووووووو س... سوار میشود و در می... میری دورت واعتصموا بحبل الله ___ که درآوریش از چاه آنوقت دست بیندازی از پشت پیرهنش را بدری پدری کور بماند و احسن قصص گره کور بخورد... ___ فیفصلوا بینهم که دادگاه بالا و پایین نشود صیغه تجری من تحتها الانهار که الله جمیل محکوم به یحب الجمالی تو بازار می شوی انا الیه راجعون میزند در می... میریم انگار ___ کز میکند سر درد دارم کتاب میخوریم یامرون بالمعروف و ینهون عن ال... منکر میشود هرچه کرده ایم ان الله یحب التوابین آنقدر گریه ات میکنم که فلوکستینت تمام میشویم لعلکم یتذعقلون |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:48 توسط ساج |
|
|
از هوش می... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:52 توسط ساج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
18شهریور1367 به زور از امن ترین نقطه ی جهان کشیدنم بیرون! ساعت 6 بعدازظهر جمعه بود و در نتیجه تعطیل بودن از خصایل ذاتی من شد! پدرم 22 شناسنامه گرفت که تاریخ تولدم شد 21 و اینطوری سعید از من 3روز کوچیکتر شد!
اسمم رو گذاشتن سعید که به نظر خودم تا حالا با مسما بوده و چون فامیل پدربزرگم و به تبع اون پدرم اقاویل جهرمی بود کلا و روی هم رفته شدم«ساج»! سال سوم دبیرستان که بودم رفقای ناباب باعث شدن متوجه بشم میشه شعر هم گفت یا گاهی اوقات هم نگفت! در حال حاضر هم دارم بندرعباس درس طب میخونم تا بعدا تصمیم بگیرم که آیا جون آدما برام ارزش داره یا مثل ذهن و مغز آدما فقط بیخودی بکارشون میگیرم! |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|